مــ می آزارد مرا

دمای ِ حال و هوای وجودم ،

که کمی تا قسمتی ، سرمایش حتی از پایینترین خط دماسنج هم اُفت کرده ... !

و من میترسم ازین سرمای وجودی ، که شیشه ی دلم ترک بخورد ! / .

/ 27 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرنی

تا كجا ميخواهي بروي؟! اينهمه رفتنت چه فايده اي دارد اصلا؟ به پشت سرت نگاه كن! اين سايه ي تو نيست! منم كه به دنبال تو راه افتاده ام! مثل بادكنكي به دست كودكي! هرجا ميروي با يك نخ به تو وصلم! نخ را كه قطع كني ميروم پيش خدا!!

امير

سلام... وبت زيباست... خوشحال ميشم بياي... [گل][گل][گل]

مرغان شاخسار طرب

کلامی از سهراب تقدیم به شما ......... [گل] مانده تا برف زمين آب شود. مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر. ناتمام است درخت. زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد و فروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوك از افق درك حيات. مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد. در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف تشنه زمزمه ام. مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد. پس چه بايد بكنم من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال تشنه زمزمه ام؟ بهتر آن است كه برخيزيم رنگ را بردارم روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم

محمدعلی جعفریان

سلام نمی دونم چه جوری از وبلاگتون سر در آوردم یکی دوتا از متن هاتونو مطالعه کردم طبع خوب و لطیفی داریدخواستیدبه سایت ماهم سربزنید [گل]موفق باشید

مشق شب

نترس.همیشه بیش از آنچه می اندیشی تاب می آوری

امین

نوشته های خوبی دارین اولین باره که به وبلاگتون سر زدم

پرومته

من مات نشسته ام و به تو خيره شده ام .و هنوز هم از نبودنت باران ميبارد هرشب هر روز هر لحظه . . . . ParSa~

پرومته

شب بیداری را هنوز ترک نکرده ام. حالا ، ترک نکردن شب بیداری را کرده ام بهانه ی ننوشتن. قهوه را کم کرده ام. درست هشت روز است. حالا قهوه ی کمتر را کرده ام بهانه ی کم حوصله گی. به همین ساده گی. حالا گفتم برای خودت که مثل همین بهانه ها ساده ای، این چهار کلمه را بهانه کنم و چیزکی بنویسم. میدانی؟ کبریتی روشن کرده ام که بتوانم شمع ها را همیشه روشن نگه دارم می دانی؟ من هنوز بوی خنک عطرهایت را به یاد دارم و خنکای بالش و خاکستری آسمان. صبح های خیس، صبح های یخ کرده، صبح های تفدیده... صبح های خالی. به همین ساده گی. حالا اما صبح های زود تو را به یاد من میآورد اما من... من منتظر هیچ کس نمی شوم. حتی تو. از جلوی ایستگاه ها و کنار فرودگاه ها عبور میکنم، بی صدا و بی حنجره. در سنگین آهنی را که هنوز بر همان پاشنه ی همیشگی می چرخد باز میکنم، پرده را پس میزنم و میگذارم آن عشقه ها بر تنم بپیچند و ماه بتابد و هیچ کس خانه نباشد. می بینی؟ آتش خاموش خاکستر ندارد اما باد تا بهار دوباره از راه برسد در موهای کوتاه من ، خانه خواهد کرد. صبح ها شفاف خواهند شد، همچون یاد تو که خود را به خاطر من سپرده است. و مهربانی معنا می گیر