ح حس عاشقانه آمدن ، عاشقانه ماندن و عاشقانه مُردن ... !!!

در این گردش روزگار ، ما را چه به آمدن ؟!

آمدنش سخت است ... چه برسد به ماندن و مُردن ...!!!

وای که دلهره ی " چه میشود " درون بند بند وجودمان لانه کرده ...

...

..

.

اخبار تازه را که نگو ...

تیتر روزنامه های شهر ، دلهره روی دلهره گذاشته و تمام وجود نیمه خسته مان را این بار ، ویران تر از قبل ، آشفته تر از گذشته و مضطرب تر از فردا ، کرده ... !!!

...

اما نه !

تیتر روزنامه های شهر به کنار ...

تب ِ دلهره های " چه میشود " را شاید بتوان با زلال آب ، با سرمای همان وجود نیمه خسته ،  پایین آورد و به آرامش رسید ... !

عاشقانه آمدن سخت است ... ماندنش و مُردنش به مراتب سخت تر ... !!!

در این گردش روزگار ،

با اینهمه چرخیدن و افتادن مان ، دیگر ایستادن مُجاز نیست ... !!!

می آییم و می مانیم و میمیریم ...

با همان حس ...

عاشقانه می آییم و می مانیم و میمیریم ...!!!!!/.

/ 7 نظر / 16 بازدید
آمد

ههيچ اساني توي بوجود اومدنش نمي تونه تصميمي داشته باشه اما توي رفتنش بي حتم بي تصميم نيست .نمي دونم چرا با خوندن اين نوشته زيبا حس كردم اين روزها روزهاي ژآخرمه :-دي

شهرام

عاشقانه می آییم و می مانیم و میمیریم ...!!!!!/. عاشقانه میاییم ولی ماندن و رفتنمان دست خودمان نیست

عسل

چه کسی میداند، حال آشفته و غمگين مرا چه کسی میبیند، ریزش اشک زچشمان مرا چه کسی میفهمد، راز بی تابی برای مردن حسرت رفتن و در گوشه ای بی غم خفتن هجرت از خانه ی اندوه به نام دنیا گرچه سرد است دل خاک ولی دست آلوده ی موجودی به نام انسان، از دلش کوتاه است و خدایا تو مرا گرم در آغوشت گیر که دگر دل کندم، من ازین سردسرایی که سراپا درد است

ز و یــــا

آمدیم ... اما نشد که بمانیم و بمیریم [خنثی]

میم.صدقی

از میان حرف هایی از عاشقانه زیستن های شما من فقط تیتر روزنامه هایی رو دیدم که به کنار گزاشته شده اند شرمنده از اینکه تیرروزنامه ها رو فقط دیدم و نه شاید عاشقانه آمدن و ماندن و رفتن چرا که آنچه را میبینم که میبینم[گل]

پـــرومته ~ پارســـا

ساعت دو نیمه شب است و من بيدار شده ام. کبریتی برافروخته ام که شمعی روشن کنم .به یاد تو..! چند ساعت خوابيده باشم خوب است؟ نمي دانم. همين كه خوابهاي من به ساعت برسند خوب است. اما نمي رسند. مثل روياهايم كه تا مي آيند رنگ بگيرند تاريك مي شوند و كابوس مي شوند و من دوباره بيدارم. حالا نشسته ام اين جا و دارم فكر مي كنم براي مومن بودن نبايد ابراهيم بود و نبايد قرباني كرد ، نبايد سياوش بود و از آتش گذشت. گاهي آدمي مومن است در سرماي بي ياوري و خود هم نمي داند. چه مي دانم شايد مثل ليلاي بي مجنون و عاشق بي معشوق. مثل اين كه بنشيني و شب بگذرد و نور ستارگان چشمت را بزند و تو بيدار بماني و بداني كه صبح مي آيد و شب بشود خانه تو. مثل من كه اين شب و بسيار شب ها را بيدار مانده ام اما نمي دانم چرا خانگي نشده ام و حالا هم كه دم رفتن هي نزديك تر مي شود اندوهگينم. اندوه؟ نمي دانم. اين آميزه اندوه و شوق و ترديد را چه بايد ناميد؟ حيراني ست به گمانم. اي ي ي ي ي ي .... راستي تو بيداري؟ شب سرگرم گذر است. سرگرم كار خويش. مردمان نيــز. پلك هاي من تهي از خوابند و جانم تهي از انحناي دال و لام. حالا نشسته ام اين جا و به تو مي ان