دال مثل دل دیوانه دلت بدجور گرفته ازین روزگار

نشد حتی یه بار ،

که خوش باشد

پایان شب انتظار ... / .

*************************************************************

پ.ن : نویسنده : اینبار من نیستم .

/ 7 نظر / 17 بازدید
arash

دل دل،دل دیوونه کی قدر تورو میدونه!!!!!!!!!!!

نوید

[گل] حتی ... حتی یه بار

میم.صدقی

وقتی این "دال" تنها رو که اول این پست شما دیدم منو یاد یکی از دست نوشته هام انداخت. روزگاری بود که درگیر "دال و داد" بودم: دل را دلیل دردِ این دو راهی ها نکن دو دلیل دارد دل تو با دیگری دیگری در دل تو دور بزن دیرت شده دادِ من دور است تو نمیرسی به دادِ من زیبا بود ... [گل]

آمد

پ . ن . كامنتي : درسته اينبار شما نويسنده مطلب نبوديد اما يه انتخاب زيبا داشتيد براي اين پست كه من رو سهيم كرديد در خوندنش .ممنون

پرومته

به تو گفته بودم همه چيز به تصرف شكستگي در آمده است، نه؟ قطارها سوت مي كشند، روزها بلند و شبها کوتاه مي شوند و همه كوچه ها سپيد مي شوند از تابش زمستاني سرد. انگار پراكنده شده ام در گوشه گوشه زندگي. سعي مي كنم خودم را جمع و جور كنم اما نمي شود. در راه كه مي روم، فقط راه خودم را پيش مي گيرم. دنبال يك احساس امنيت مبتذل و ابتدايي مي گردم كه گم شده است. به كسي نگاه نمي كنم و سرم را با خيره شدن به چيزي كه نيست يا كسي كه رفته است گرم مي كنم. انگاري هي بيافتم و هي بلند شوم يك جور موج شكسته كه از خود هم مي هراسد، مي رمد. خودم هم درست نمي دانم. در گوشهايم دائم صدايي مي پيچد... انگار دلريشه ناخني كه بر سنگي كشيده باشي يا بر تخته سياه روزگار كودكي. در چشمانم دائم ابري هست... انگار پنبه دانه خشكي كه نه آتش مي گيرد و فرو مي سوزد و نه به نمبارش اشكي نرم مي شود. نمي دانم. چشم انتظار قصه ناگفته اي مانده ام كه انگار مي دانم قصه گويش را سالهاست گم كرده ام. اين از ورطه شكستگي هم فراتر است از آستان ويراني گذر كرده ام و تنهايي هنوز هم مثل الماسي بر شيشه روحم خط مي اندازد. حالا دم صبح و آخر شب بيشتر از هميشه خواهم لرزيد. حالا بيشتر