ن نامه ای به دوستِ غایب .......... !

روزهای با تو بودن به خیلی وقتها پیش برمیگردد ... زمانی که با تو بودن برایم یک رویا بود و خیال ... خیالی که زود بیخیالش شدم و ..... طاقتم تمام شد . رویاهایم لبریز شد و دیگر جایی در دلم نداشت .... و آخر شد حقیقتی شیرین و دلنشین .... حقیقت با تو بودن !

روزها خوب بود ... شکرگذار روزهایی بودم که برای بدست آوردنش ، حتا لحظه ای با تو ، دلم را میان آنهمه شلوغی و تشویش ذهن ، وسط گذاشته بودم و میدانستم که بی شک تو ماندگاری ..... !

چشمانم را روی قسمت و تقدیر بسته بودم و به ماندن ِ تو اصرار داشتم و هر لحظه در فکرم بودن در کنارت آنهم تا ابد را مرور میگردم ... !

روزهای خوب دیگر خوب نبودند .... به سمتی میرفتم که گاهی دلهره ام میگرفت و گاهی هم بیقراری .... !

.....

روزهای خوب دوباره برگشتند و اما با یک معجزه .... ! معجزه ای که حتا زمانی نیست که در فکرش نباشم .......

اینبار با تو بودن از دور را کنار گذاشتم و با تو بودن از نزدیک را تجربه کردم ..... آرزویم بوییدن تنی بود که میخواستم .... و گرفتن دستانی که در خیال خامَم میدانستم که تا ابد همراهم خواهند بود ......

روزهای خوب دوباره دیگر خوب نبودند .... ! تو رفتی ... به دیار جدیدی که برای خود ساختی ........ رفتی !

روزهای خوب بدتر و بدتر میشدند .... ! یادت هست که بیخیال ِ خیالم شده بودم ؟؟؟

آری ! دلم هوایش را کرد ... خیالی که در نبودَت سنگ صبورم بود و تنهایم نمی گذاشت ......

این روزها باز هم دیگر خوب نیستند ...... همان بدتر ِ همیشگی !

( چقدر خوب در بد و بد در خوب شد .......... دارم این روزها را بالا می آورم !!!! )

بگذار ذرّه ای از خودم برایت بگویم ....

من ، منی که به گمان تو کوچکی بیش نبودم ... اکنون فکرهایم انقدر قد کشیده اند مانند درخت که گاهی از پیچ و تاب ریشه هایش درون مغزم گوشهایم سوت میکشد ........... !

من ،  خیلی بیشتر از آنچیزی که میبینی التماس نگاههایت را میکنم ... دورادور به چشمانت زل میزنم و مدام التماس میکنم ، همین من ، اکنون دلی که برایت وسط گذاشته بودم را خودم با مشت ام مچاله کردم و باز هم انتظارت را میکشم ...

از التماس گفتم ..... آری ! آلوده ی التماس به توام . !!! هر شب و هر روز با لبانم ، شاید با زمزمه های یواشکی ، به خودم گوشزد میکنم تا مبادا از یادم بروند ..... در گوشه ای کز میکنم تا آلودگیش که تمام تنم را گرفته ، کمتر حس شود ....

( من درد میکشم ، تو باز چشمهایت را ببند ! )

ای دوستِ غایب من ،

برایت از خدا یک چیز را میخواهم و دیگر هیچ ! میدانم فقط خداست که حرفم را به زمین نمی اندازد ..... پس میگویم تا اجابت کند !

از خدا میخواهم تا آلوده ی التماس ، آنهم التماسی که من آلوده اش شدم ، نشی ! تا دردش را حتا فقط لحظه ای هم حس نکنی ....... که من میدانم چیست ! و میدانم عشق چیست و عاشق کیست ......... از خدا میخواهم تا اگر روزی عاشق بودی و التماس کردی ، دردش را هم به جان بخری ..... و صبور باشی ! مانند من ......... /.

/ 13 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی

در امتداد التماس های بی نتیجه ات تنها شبه یک چیز را می توان دید و آن شکوه عاشقی است که به تصویرش می کشی زویای من...زویای زیبای من اما دعای دیگری دارد این شاهدختک... دعا می کنم که هرگز التماس آنی که از آن تو نیست قلبش نکنی دعا می کنم که در آستانه ی هیچ فصلی تنها نباشی اسفندماهی بهاری ام :-*

شیما

زویای عزیزم.. و من میدانم که تو بزرگتر آن هستی که بخواهی با تیشه ی التماس بر کوه غرورت بزنی.. همیشه عظیم و محکم باش مثل کوه و به سنگ ریزه ها فکرنکن...

اتی اسایش

چطوری زویا جونم خوبی دلم برات خیلی تنگ شده...

سحر

زویای عزیزم دلتنگ نوشته هاتم کجایی؟

پرومته

تو که هستي امشب هم آسمان به زمين نزديک است و تو يک ستاره اي . چشم من از باران است. و از آسمان برگ مي بارد. و دستاي تو زمين و لبهاي من آسمان حالا همه روزها جمعه است. براي هفته هاي نيامده. شنبه اي بي شماره بساز. بر تمام تقويم هاي خالي ديوار... زمان ها ایستاده اند روز ها را خط بزن این روزها مسافرم . . . . . ParSa~

باد صبا

سلام از طریق وبلاگ مصاحبه رسیدم به وبلاگ شما. وبلاگن.م جالبه و چند تا از نوشته ها که خوندم. سر بلند و پیروز باشید. [گل]

armin

منوی اصلی باران که می‌بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می‌شود و شعله‌های سرکش این میل جانم را می‌سوزاند. زیر باران می‌روم و خیره به آسمان آرزو می‌کنم: ای کاش کنارم بودی دلارام من، زیر این باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه‌تر... فارغ از همه بایدها و نبایدهای عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید... آری رها... رها از همه بندهای این جسم و این عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و محدوده... تو نیز عاشق‌تر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانه‌تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده‌ام تا بوسه‌ بارانت کند...

پـــرومته ~ پارســـا

من از آسمان نيستم من از زمينم و خاکي از کوچه باغي از همين اين شهر در همين نزديکي هاي بودن چند کوچه بالاتر ازعشق . . . . ParSa~ [قلب][قلب][لبخند]