ن نردبانی با دستانم ساخته ام
که می شود تا بام آسمان رفت ...
آرام و بی دغدغه ... !
نردبانی که پایه هایش را روی زمین زندگی کاشته ام و
شب و روز غذای روحش را با اشتیاق در دل اش می پاشم ...
و می دانم که با هجوم طوفان ها باز هم در جای اش ثابت و استوار می ماند ... !
...
دیگر نه دستانم می لرزد و نه پاهایم می لغزد ... !!!
و خوب می دانم که تو ، مرا از شب سرد و افسرده ،
از راه دور و پاهای خسته ،
می رهانی
و به سوی گرمای خورشید که در همین نزدیکی خودش را به رویمان پهن کرده
می کشانی ... !
سرنوشت من با تو ، همان خواهد بود که در لحظه های اکنونم می بینم ... !
.
..
...
از نردبان ساخته ی دستم می گفتم .........
نردبانی با دستانم ساخته ام
که من و تو را ، دست در دست هم ،
به سوی بام آسمان می بَرد و ما را مهمان ابدی خانه ای از جنس عشق می کند ... !
خانه ای از جنس بودن ها و ماندن ها ...
خانه ای با دیوارهای لطیف
و
سقفی به روشنی ستاره های روئیده شده در صفحه ی سُرمه ای خواب ... / .