ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ 

د در همهمه ی ذهن من ،

این روزها و شبها ،

هیچ عبارتی جای نمی گیرد تا کمی از عُمق این سکوت ، کم کنم ... !!!

دوست ... !

مرا باز کن مثل یک در ،

به روی تمام ناگفته هایم ... !!!


 
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ 

الف از کوره در رفتی ؟ ... کجا رفتی ؟!!!

به جای آب روو آتش ... یه بشکه نفت خم کردی ؟؟؟ !!! / .


 
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ 

الف این بار تو ، جای خالی سه نقطه های دیروزها ، امروزها و فرداهایم را پُر کن ! / ...


 
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ 

ت ترسیدی و سرات آمد ، بانوی بی ستاره ... !!!

ستاره ای که در چشمانت سالها نقش بسته بود ، آخر طاقت نیاورد و شبی از همین شبها به دریای طوفانی نگاهت خورد و سوخت ... / .


 
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ 

ب مثل بانوی نو بانویی با ورژن ِ جدید ........

نامش بانوی زمستان !

اهل کوچه های یخ زده ی این حوالی !

با قلبی خیس و نمناک همچو روزهای نیمه سرد ِ پاییزی !

نگاهش گاهی از شوق ، مانند دشتی باران زده و گاهی از درد ، مانند دریایی طوفان زده !

دستانش گاهی زیر چتر عشق ، امن و گاهی از نبود ِ همان چتر ، خشک و تُرد !

...

نتیجه ی تمام حرفهایش این است :

" بانوی زمستان با قدم گذاشتن در همان کوچه های یخ زده و سرد ، قلبی میخواهد خیس و نمناک از جنس بهار ... دلتنگ ِ همان نگاه باران زده ی شاد ...

و  به دنبال همان دستانی است که آرام و گرم به زیر چتر ِ امن ِ عشق ، لطیف باقی مانده و جوانی در آن حس می شود ... "

 


 
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ 

س سلام ...!

رسیدم و بازهم رسیدم تا بگویم هر چه در دلم هست و نیست ... ! اگر بتوانم !

یادش بخیر ... در آن گذشته های دور و نزدیک چه با اشتیاق خانه ی حرفهایم را با کلمات ریز و درشت ژٍر می کردم ... حال که از آن گذشته ها دورم و در اکنون زندگی می کنم ، با وجود گرفتگی صدایم از همهمه ی کلمات ، نمی دانم چه بگویم که خدا خوشش آید !

از کجا شروع کنم بهتر است ...!!!

از بیقراری های امروزم بگویم یا از اشکهای جاری روی گونه هایم ...؟!

با سردی انگشتانم بنویسم یا با لرزش دستانم ...؟!

بنده ی اویم و نمی دانم چه بگویم تا به اینچنین بنده اش افتخار کند ...!!!

تو بگو من چه بگویم ؟! چشمانم را می بندم تا شاید حرفهایم را که روزی با مرور مداوم در صفحه ی ذهن ام ثبت کرده بودم ، آماده برای نوشتنم و خواندنت ، به یاد آورم !!!

از ناگفته هایم هیچ ندارم بگویم ...!!!

هیچ نمی خواهم بگویم ... و کلا هیچ نمی خواهم ، جز آرامش ِ وجودی ام ، که گروهی از آشوبگران دل و ذهن ، از من ربوده اند ...!

خدایا ، خداوندا ... تویی که هر لحظه ، لحظه هایم را نظاره گری ،

خودت به فریاد دلم رس که از فرط آشوب ، گوش ِ وجودم را کَر کرده است ...!/.

************************************************************

پ.ن: ممنونم از اینکه در نبودم ، فراموشم نکردین !!!


 
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ 

ن نردبانی با دستانم ساخته ام

که می شود تا بام آسمان رفت ...

آرام و بی دغدغه ... !

نردبانی که پایه هایش را روی زمین زندگی کاشته ام و

شب و روز غذای روحش را با اشتیاق در دل اش می پاشم ... 

و می دانم که با هجوم طوفان ها باز هم در جای اش ثابت و استوار می ماند ... !

...

دیگر نه دستانم می لرزد و نه پاهایم می لغزد ... !!!

و خوب می دانم که تو ، مرا از شب سرد و افسرده ،

از راه دور و پاهای خسته ،

می رهانی

و به سوی گرمای خورشید که در همین نزدیکی خودش را به رویمان پهن کرده

می کشانی ... !

سرنوشت من با تو ، همان خواهد بود که در لحظه های اکنونم می بینم ... !

.

..

...

از نردبان ساخته ی دستم می گفتم .........

نردبانی با دستانم ساخته ام

که من و تو را ، دست در دست هم ،

به سوی بام آسمان می بَرد و ما را مهمان ابدی خانه ای از جنس عشق می کند ... !

خانه ای از جنس بودن ها و ماندن ها ...

خانه ای با دیوارهای لطیف

و

سقفی به روشنی ستاره های روئیده شده در صفحه ی سُرمه ای خواب ... / .


 
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ 

ح حالا برای من ، همان روزهایی است که در پِی اش بودم ... !

هیچ مَلالی نیست ... جز سرگردانی برای یافتن ِ چند خط حرف ِ دل که نمی دانم کجای مشغله های ذهنم جایشان گذاشته ام ... !!!

*******************************************************

پ.ن: سلام به شما دوستان ِ عزیزتر از جانم ...

پوزش منو بپذیرین از اینکه نظراتتون بی جواب مونده !!!

سعی میکنم در اسرع وقت به تک تک نظرات پُر مهرتون حواب بدم و از شرمندگی شما در بیام ... !!!

در ضمن ، رسیدن ماه خوب خدا ، ماه مبارک رمضان رو بهتون تبریک میگم و آرزومند آرزویتان در سر سفره ی پر برکت خدا هستم . ///


 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ 

ح حس ِ خوبیست وقتی که بغض ات را بی آنکه با اشکهایت شستشو دهی ، ببلعی !!!/...


 
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ 

الف اینجا ... کاغذ سفید مجازی من ... !

جایی برای بیرون ریختن حروف و کلمات بهم چسبیده ی جا مانده در سفره ی دل ...

جایی برای بخش کردن صداهای شنیدنی و نقش کردن خاطره های خواندنی ...

جایی بنام شناسنامه ی حرفهایم ،

جایی برای گذر از تلخی ها ...

برای بودن ِ لحظه ای با شادی ها ... !!!

اینجا ... همان کاغذ همیشه سفید ِ مجازی من ... !!! 

اینجا من ... اینجا تو ...

اینجا ما ...

اینجا همه ی پرشین بلاگی ها ... !!!

****************************************************

پ.ن : " تولدت مبارک کاغذ همیشه سفید مجازی من " .../.


← صفحه بعد صفحه قبل →