ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ 

مــ می آزارد مرا

دمای ِ حال و هوای وجودم ،

که کمی تا قسمتی ، سرمایش حتی از پایینترین خط دماسنج هم اُفت کرده ... !

و من میترسم ازین سرمای وجودی ، که شیشه ی دلم ترک بخورد ! / .


 
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ 

س سلام به همه ی دوستان اعم از دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی ،

همیشه اینو بدونین ، شما خوب باشین منم خوبم ...! اینو شک نکنین .

پست ِ این دفعه کمی ( البته چه عرض کنم ) "خیلی خیلی" متفاوت تر از پست های قبلیه ...

حالا چرا !

...

خوشبختانه فردا تولد وبلاگه و می خوام شما رو برای سال دوم سهیم کنم توو این شادی ِ زود گذر ... !

می خوام از تک تکتون ، بابت کمکها و راهنماییها ، بابت زدن حرفهای زیبا و شاد ، هرزگاهی غمگین ، بابت خووندن مطالب من که هرچند بیشترشون احساساتی ِ مایل به غمگین بود ، تشکر کنم و از همین جا دست همتون رو ببوسم که انقدر صمیمانه و مهربانانه ، آمدید و نظراتتون رو اعلام کردید ... 

واقعا ازتون ممنون و سپاسگذارم ...

امیدوارم تا به الان جبران اینهمه خوبی و محبت شما رو کرده باشم ...

به امید دیدار همتون در فرداهای نزدیک / . 

شاد باشید .

 

                                                                  " دوستدار شما : ز و یـــا "


 
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ 

دال مثل دل دیوانه دلت بدجور گرفته ازین روزگار

نشد حتی یه بار ،

که خوش باشد

پایان شب انتظار ... / .

*************************************************************

پ.ن : نویسنده : اینبار من نیستم .


 
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ 

ح حس عاشقانه آمدن ، عاشقانه ماندن و عاشقانه مُردن ... !!!

در این گردش روزگار ، ما را چه به آمدن ؟!

آمدنش سخت است ... چه برسد به ماندن و مُردن ...!!!

وای که دلهره ی " چه میشود " درون بند بند وجودمان لانه کرده ...

...

..

.

اخبار تازه را که نگو ...

تیتر روزنامه های شهر ، دلهره روی دلهره گذاشته و تمام وجود نیمه خسته مان را این بار ، ویران تر از قبل ، آشفته تر از گذشته و مضطرب تر از فردا ، کرده ... !!!

...

اما نه !

تیتر روزنامه های شهر به کنار ...

تب ِ دلهره های " چه میشود " را شاید بتوان با زلال آب ، با سرمای همان وجود نیمه خسته ،  پایین آورد و به آرامش رسید ... !

عاشقانه آمدن سخت است ... ماندنش و مُردنش به مراتب سخت تر ... !!!

در این گردش روزگار ،

با اینهمه چرخیدن و افتادن مان ، دیگر ایستادن مُجاز نیست ... !!!

می آییم و می مانیم و میمیریم ...

با همان حس ...

عاشقانه می آییم و می مانیم و میمیریم ...!!!!!/.