ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ 

هـ همسفرم با چمدانی پُر از یاد و خاطره ...

چمدانی که چفت و بست اش از هجوم خاطره های ریز و درشت روی هم نمی نشیند و

سنگینی اش بند بند انگشتانم را تا رسیدن به مقصدی که حتی ذهنم با آن آشنا نیست می آزارد ... !

همسفرم اما به گونه ی درویشان ... ! با فانوسی که شیشه اش تار اما فروغش هنوز نمایان است ... !

چهره ام از درد ِ شنیدن حرفهایت برافروخته و پاهایم از وجود تاول های سوزناک راست نمی ایستد ... !

کجا می روم نمی دانم ... ! اما هر جا که مقصدم رو به آنجاست ، می دانم که جاییست بی تو ... و من هم همین را می خواهم تا بدانی که کیستم و چیستم ... !!! 

همین برای هفت پشت ِ فردایت کافیست تا بدانی که چه ها کردم با خیالت ! / ...


 
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ 

الف احساسی دارم قریب به تو ...

اما تو آن را غریبه ای میپنداری در روزگار ِ گرگ و میش ... !

روزگاری که با وجود تمام دوری ها ... لحظه ای ماندن ها و همیشه رفتن ها ...

باز هم من بودم و تو نبودی ... !

حرفهایم شنیده شد اما دیگر هیچ ...

گاهی بی صدا داد زدم ... آنهم دیگر هیچ ... !

هق هق ِ صدایم خفه شد میان پَرهای فشرده بالشی که شبانه در سکوت و خاموشی ِ اتاقی تنگ به گوشه ای افتاد و جایش را عروسکی پُر کرد ... !

عروسکی که تو را در او می دیدم اما دیگر هیچ ... !

گاهی همدرد تنهاییم بود و گاهی همزبانم ، آنهم دیگر هیچ ... !

این احساسی که برایت می گویم تکه تکه شد ، آنهم زیر دندانهای خشم ! بلعیدم تا اثرش محو شد ، اما در دلم ماند و دیگر هیچ ... !

مانند همان جفت کفش کهنه و پوسیده در برهوت ِ دلم ماند و دیگر هیچ ... !

دیگر چه بگویم ... ؟ ! باز هم می گویم :

هیچ ... / .


 
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ 

( پیغامی از یه دوست ... بی مقدمه ) :

- چه خوبه که بیشتره موقع ِ ها توو خوابت ام ... و غیره !

( پیغام دوست ِ دوست ) :

- در مورد اون غیره : " خنده هاتو دوست دارم ... تمرین خنده فراموش نشه ... !!! "

( پیغام مجدد از دوست ) :

- چه خوبه که فکرت منم ! در کنار هم شاد باشیم و غیره !

...

( نیمه های شب ... پیغام ارسال شده به دوست ) :

- امشب همون پارساله ... میدونی که یادمه ! شب زنده داری تا صبح ... موزیک قبل از شروع کار لازمه ... و غیره های دیگه ...!!!

( پیغامی از دوست ) :

- یادم بود که یادته ... !

- برام مهمی که یادمه ... فقط خاطرات تو رو بیشتر یادمه !!!

- چه خوبه که برات مهمم ... فقط یادت ، من باشم و من باشم و من ...... !!!

( پیغامی مجدد ... بازم مرور خاطرات ِ ذهن ) :

- کافه ... نوشیدنی گرم ... گم شدن توو دود سیگار و غیره !

- خوبه که یادته !

( صدای بوق آزاد ... توو ایستگاه اتوبوس ... یه روز واقعا بهاری )

- دیدار ممنوع ... !

- خوشحال بود از اینکه صداش توو گوشش بود ! ... " همین لحظه برام با ارزشه !!! "

...

( تقویم طالع بینی ... )

- یکی از ماههای خوب خدا : " همیشه خودت بودی ... ظاهر و باطنت با هم همخونی دارن ... "

- " چه خوبه که آشنایی با من ... ! "

- " میفهمم که میفهمی منو ... ! "

.

.

.

- و بازم غیره و غیره و غیره ....       " پایان داستان "

...

نویسنده :

این بود تیکه ای از داستان ساختگیه دلم ... ! / .


 
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ 

الف اول از همه بگم سلام و اینکه خوشحالم از اینکه شما خوبین ، چون منم خوبم !!! ...

خیلی خیلی ممنون به خاطر کامنتای خوشگلتون ... واسه همتون برای بار چندم آرزوی سلامتی و شادی دارم توو این دهه ی نود ... !!!

از حال و روزم ( منظورم همون سرماخوردگیه که شب عید باهام بود ) پرسیده بودین ... باید بگم که الحمدلله خوبم ... رفع شد !!!

خب ... پست ِ امسالو شروع میکنم با نام او که همیشه و در همه جا مراقبمه ... !!!

یکی دو روزه که کتابی رو شروع کردم به خوندن ... به اسم " هفته ای یه بار آدمو نمی کشه " نوشته ی جی.دی.سلینجره ........ !!! داستانای جالبی رو با زبون عامیانه تعریف کرده که از خوندن تک تک کلماتش لذت می برم ... درست همون چیزیه که من می خوام ... !!!

پیشنهادم به شما خوندن این کتابه !!!