ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ 

ر مثل روز ِنو راستش نمیدونم از کجای دلم شروع کنم ... ! کجای دلم ؟؟؟ آها ... یه خرده هضمش سخت بود ؟ ... پوزش ! منظورم از کدوم حرف و کلمه ای که توو دلمه بود ... !

( بگذریم ... رفتیم توو خاکی !!! )

آها می خواستم بگم راستش نمیدونم چجوری میشه با زبون بی زبونی تبریک عید گفت ... ! آخه میدونین پارسال واسه اولین بار که می خواستم تبریک عید بگم یک کم رسمی گفتم ، خودم زیاد خوشم نیومد خدایی ... ! دیگه امسال می خوام رسم و رسومات و اینا رو بذارم کنار و خودمونی باشم ... خودمونیه خودمونی ........ !

خب !!!

اول از همه بگم که سرماخوردم ، زیاد ! متاسفانه یا خوشبختانه مصادف شده با عید ... !

چاره ای نیست جز اینکه تحمل کنم تا از تن ام بره ... !

...

خب بریم سر اصل مطلب ... !

واسه ی همتون از ته ِ ته دلم ، عاشقونه ، صمیمانه و خودمونی آرزو میکنم سال خوبی پیش روتون باشه .... پر از سلامتی ، سعادت ، سرافرازی ، سربلندی ، سروری ، سخاوت و سرسبزی ........ !!!

اینم هفت سین من ، تقدیم به شما ..... !!!

 

                                                          بانوی سخنوری ... ز و یــــا


 
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ 

ب بوی سوزش تیکه ای از شاخه ی درخت زمستونی که جوونش رو مفت به دست حرارت آتیش شبای آخر سال داده بود ، از درز پنجره ی اتاقم کمی عبور می کرد ... !

صداهای زیر و بمی که شنیده می شد و نوازشی بود برای سکوت تکراری اتاق ...
ریتم دلنوازی بود و من رو با تموم وجود آروم می کرد ...

هرچند یه نمور حس غریبی ته دلمو قلقلک می داد ولی با این حال آرامشی بود دست یافتنی .... !

...

امشب من بودم و اتاقی نیمه تاریک ...

امشب من بودم و حس ِ شیرین نو شدن ...

امشب من بودم و من موندم میون سرگرمیهای تنهاییم

و بالاخره ...

امشب من بودم و من موندم با خاطرات شبی مثل امشب توو سالهای قبل و قبل تر .../.

************************************************

پ.ن: راستی مرسی به خاطر اینهمه لطف نسبت به من توو پست قبل ... !


 
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ 

دال مثل دختر زمستان دقایق ، عبور ِ به ظاهر آرام ِ خود را به زندگی ام ثابت کردند ... !

روزها و شبها ، چه ساده ، چه بی هیاهو از میان ِ من گذشتند و باز هم مات و مبهوت هیچ نفهمیدم ... !!!

این بار هم تولدی نزدیکست ... اما به همراه دانه های ریز و درشت برف ... !  تولدی از ته دل زمستانی !

این بار هم نامم را با تمام شور و شوق از گلوگاه فریاد می زنم که :

این منم ...

منی که با افتخار نام دختر زمستان را در آغوش می فشارم و می دانم همیشه دختر زمستانم ... !


 
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ 

خــ خدایا ... !

از وقتی من رو صدا زدی و من هم بدون هیچ شک و شبهه ای پا به این گیتی گذاشتم ، مثل بال پروانه توو آتیش حیرت سوختم ... !

با اینکه همه از حیرت به فریادن ، اما من از حیرت شاد ِ شادم ... !!!

میدونی چرا ؟؟؟ !!! چون معشوق بر بالین دیدم وقتی از خواب برخاستم ... !!! 

...

خدایا ... !

یه نگاه تو برام کافیست !!! / . . .


 
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ 

ش شب هنگام ...

چشمانم را آرام ، بی هیچ قید و شرطی ،

کنار خاطراتت می گذارم ... !

خاطراتی که با همان چشم بهم زدن ، از وجودم عبور کرد 

و

مرا ترد و شکننده به دستان زمین سپرد ... !

من با قدرتی صد چندان فریاد می زنم در سکوت شب

و می گویم که می دانم حرفهای جا مانده در گلویم سر سوزنی از ارزشش کم نمی شود ... 

شاید همین حرفها روزی دیگر جا نمانند و خواننده ای سراغشان را بگیرد ،

شاید هم مجالی نباشد و فرو روند میان دیگر حرفهای به جا مانده از روزگار ،

اما ...........

اما مهم چشمانیست که در همان شب هنگام ،

با آرزوی لحظه ای دیدار تو ،

چه دور ، چه نزدیک ،

آرام و بی پروا

کنار خاطراتت به خواب میرود ...

پس ... !

پس قدر بدان !

شاید تا همیشه ، همینگونه آرام ،

کنار همان خاطرات دست نخورده و بکر ،

و به قول تو ،

توهمات یاوه که می دانم نیست ،

به خواب رفت و خاطراتت را ندید ... !