ش شب هنگام ...
چشمانم را آرام ، بی هیچ قید و شرطی ،
کنار خاطراتت می گذارم ... !
خاطراتی که با همان چشم بهم زدن ، از وجودم عبور کرد
و
مرا ترد و شکننده به دستان زمین سپرد ... !
من با قدرتی صد چندان فریاد می زنم در سکوت شب
و می گویم که می دانم حرفهای جا مانده در گلویم سر سوزنی از ارزشش کم نمی شود ...
شاید همین حرفها روزی دیگر جا نمانند و خواننده ای سراغشان را بگیرد ،
شاید هم مجالی نباشد و فرو روند میان دیگر حرفهای به جا مانده از روزگار ،
اما ...........
اما مهم چشمانیست که در همان شب هنگام ،
با آرزوی لحظه ای دیدار تو ،
چه دور ، چه نزدیک ،
آرام و بی پروا
کنار خاطراتت به خواب میرود ...
پس ... !
پس قدر بدان !
شاید تا همیشه ، همینگونه آرام ،
کنار همان خاطرات دست نخورده و بکر ،
و به قول تو ،
توهمات یاوه که می دانم نیست ،
به خواب رفت و خاطراتت را ندید ... !