ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ 

سایه نباش ...

با سایه ها همنشین نباش ...

بگذار نور در تو آرام گیرد ...

آغوشت را برایش باز کن ...

نور باش ...


 
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ 

سفر نامه ی امروز ... ...

امروز خیلی جات خالی بود ...

این بار واقعا نبودنت رو احساس کردم ...

خیلی جاها سر زدم ... همون جاهایی که یه زمانی خودت هم من و همراهی میکردی ...

پیاده رو ها ، کوچه ها و گاه خیابانها ... جای پاهامون انگار حک شده بود روی زمین خدا ...

صدای قدم ها ... رد پاهای نقاشی شده روی سنگفرش کوچه ... زمزمه های صمیمی ... دستان زنجیر شده ی من و تو ...

... ! ! !  صدامو میشنوی ... ؟؟؟ دارم باهات از خاطره ها میگم ...

یادها ... خاطره ها ... حرفها ... خنده ها ... گریه ها ...

" اون روز سرد زمستون ... کوچه ی خاطره های من و تو ... روبروی عبادتگاه خدا "

"  یه فنجون نسکافه با شیر داغ تر از داغ ... زیر سقف شیشه ای" 

" بزرگراه ... ازدحام ... فکر من ... فکر تو ... صدای تک نوازیه سه تار "

" دیروز ... کوچه ... درخت ... باغچه ... عبور عابر از کنار حرفهای من و تو ... مکث کلمه ... صدای زیبای آکاردئون مرد نابینا "

... ! ! !  صدامو میشنوی ... ؟؟؟

خاطره هایی رویایی که شاید اگه می خواستی همه به واقعیت مبدل میشد ... 

این همه خاطره ی ثبت نشده ی ذهنم رو چه کنم ؟؟؟؟

... ! ! ! تو بگو ...

" پرواز اسب در آسمان ذهن من و تو ... حضور کنار گذر آرام دریاچه ... پرسه در جنگل ... شب ساحل ... "

فکر می کردم همراهمی ... ولی فهمیدم که نبودی ...

خودم هیچ ... از آسیب تو می ترسم ...

دیگه چاره ای نیست جز با یادها زندگی کردن ... با حس تو زندگی کردن ... با اسم تو زندگی کردن ... این یادها همراهم اند تا آخر عمر ...عمری که نمیدونم آخرش کجاست ...

 


 
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ 

تا حالا دلت خواسته بری رو یه بلندی و فریاد بزنی ؟

بری اون بالا بالاها ... هیچ کسی همراهت نباشه ... خودت باشی و خودت ... تنهای تنها

فقط خدا همراهیت کنه ...

بری رو بلندی و تا می تونی و قدرتشو داری جیغ بزنی ...

من امشب از ته دلم آرزو کردم که کاش الان رو یه بلندی بودم ...

صدام خط خطی شده ... می خوام فریاد بزنم ... شاید صاف بشه ... صاف و زلال

شاید اقلا خدا صدامو بشنوه ... حتما میشنوه ...

هر چی توو این زندگی پرسه میزنم ... به این در و اون در میزنم ... کسی منو نمیبینه

انگار همه ی آدما شدن مثل یه مجسمه ی سنگی

مهر و محبت دیگه دمده شده ... خوب بودن دیگه طرفدار نداره ...

صداقت دیگه معنا نداره ...

همه ی خوبیها از بین رفتن ... جاشونو دادن به بدیها ...

دو روزه دنیا می خواهیم زندگی کنیم ... اما واسه خوبی کردن خسیسیم ...

دیگه توو این دوره زمونه واسه ی گفتن یه جمله ی محبت آمیز هم باید دست بکنیم توو جیبمون و خرج کنیم ... شاید علتش همینه ...

اگه علتش خرج و مخارج سنگینه ... پس وای به حالمون ...


 
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ 

قشنگترین بارون بهاری و امروز دیدم ...

پنجره رو باز کردم و رفتم به استقبالش ... با دستام لمسش کردم ...

ضربه هاشو رو انگشتام احساس میکردم ...

ولی نمی دونم چرا یهو بغضم ترکید ...اشکهای منم با بارون همراه شد ...

تووی دلم خالی شد ...

قلبم شروع کرد تند تند زدن ...

دردشو که از شب قبل مونده بود توو سینه ام حس کردم ...

...

بارون و همیشه دوست داشتم ... همیشه با دیدنش لبخند رو لبام ظاهر میشد اما ...

اما این بار خنده ای در کار نبود ...

یه نفس عمیق کشیدم ... بوی نم میزد توو صورتم ... یه لبخند اجباری زدم و پنجره رو بستم ...

اما تا تموم شدنش نشستم پشت پنجره و موقع رفتن بدرقه اش کردم ...

بند اومد ... توو آسمون داشتم دنبال رنگین کمون می گشتم ... هر چی گشتم نبود ...

دلم می خواست رنگین کمون و هم تماشا کنم ... اما ندیدم ...

خلاصه بارون قشنگی بود ... سعی کردم تا میتونم ازش لذت ببرم ...


 
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ 

این روزا ذهنم سرش شلوغه ...

آروم و قرار نداره ...

این ذهن منم شده واسم یه درد سر ...

ساعتها میشینم توو اتاقم کنار پنجره و زل می زنم به دیوار بند زده شده ی تووی حیاط ...

گاهی یه گربه میاد روی دیوار و ذهن منو میبره یه سمت دیگه ...

گاهی هم یه پرنده میاد از جلوی صورتم رد میشه و میره ... دوباره با ذهنم میریم به یه عالم دیگه ...

به ساعته اتاقم نگاه می کنم ... میبینم چند ساعت گذشته و من هنوز با ذهنم درگیرم ...

خلاصه دارم با این ذهن عجیب و غریبم دست و پنجه نرم می کنم ...

بهش عادت کردم ...

تو چی ؟ تو با ذهنت چطوری ؟ از ذهنت برام بگو ...

...

واسم دعا کن ...


 
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ 

 سقف شیشه ای ،

دیوارهای شلوغ ،

کتابهای خواندنی ،

دود سیگار ،

زمزمه های خودمانی ،

یک فنجان قهوه ،

گاهی سکوت ، گاهی صدا ،

گاهی احساس ، گاهی هیچ ،

من ،

تو ،

او ،

چه تمدنی است این تمدن ...


 
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ 

این چه سوالی بود ؟

این چه جوابی بود ؟

سوالی که جوابش فقط یک عدد بود ... " هیچ کس " همان عدد است ... همان " صفر " ...

گیج شدم ... مبهوتم ...

پر از صداقتم ... نمی بینی ؟ ندیدی ؟ یا نمی خواهی ببینی ؟؟ کدام ؟

امتحان ؟؟؟ همین امروز ؟؟؟ !!! چرا ؟؟؟

تو را از دیگران جدا می دیدم ... اما ... اما ...

نمی دانم ...

دیگر همان یک بند انگشت احساسم که داشتم ، رفت ... رفت تا ابد ... کجا رفت ؟ چرا رفت ؟

نمی دانم ...


 
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ 

چه زیباست

مسیر جاده ،

عبور از درختان قد علم کرده ،

لانه ء کلاغ روی شاخه ،

بوی چوب نیمه سوخته ،

رقص علفزارهای مزرعه ،

پرواز مرغابی بر فراز دریاچه ،

خانه ء ساده ء زن روستایی در دل سبز جنگل ،

صدای موج ، صدای تلاطم ، صدای آب ،

نوازش باران روی شیشه ،

قطرات مه روی گونه ،

سکوت شب ساحل ،

...

همه ء اینها زیباست ... زیبا چون بهشت


 
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ 

نگاهت به من چشم دوخته است ... پلک نمیزند ...

محو که میشوم گذز زمان برایم بی معناست

به عمق نگاهت که فرو میروم ، صداقت را می یابم ... همین و بس

این نگاه تو ، حرفها میزند برایم ... به پای شنیدن درد دلش که مینشینم ، روزها مدام در گوشم زمزمه می کند ... تمامی ندارد ...

من همین نگاه را می خواهم ... همین نگاه را دوست دارم ... همین و بس

در این نگاه که خیره میشوم ، زندگی را میبینم که درونش خلاصه شده است ...

می خواهم بوسه بر نگاهت زنم ... بوسه ای عاشقانه ... تا همیشه نگاهت رنگ عاشقانه داشته باشد ... همین و بس


 
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩ 

امروز که از خواب بیدار شدم

دیدم هیچ حسی به زندگی ندارم

دیگه مثه همیشه نیستم

من که هر روز صبح با ذوق و شوق بیدار میشدم به امید داشتن یه روز خوب و با صفا

امروز اصلا این حس و نداشتم

چی شده آخه ؟ یعنی چه اتفاقی افتاده .... ؟ زویا ! از تو بعیده این بی حسی ... !!!

باز دیگه چیه ؟؟؟؟ میدونی خودتم چت شده ؟؟؟؟

کلا عوض شدی ... سال عوض شد توام عوض شدی ... ؟؟؟

- خب ... آره ... همه عوض شدن ... منم عوض شدم ... چه عیبی داره ؟

شاید اینجوری بهتر باشه ... شاید اینجوری بیشتر از زندگیم لذت ببرم ...شاید اگه خودمو به قول یکی از دوستان بزنم به کوچه ء علی چپ بهتر باشه ...

شاید اینجوری کمتر غصه بخورم ...

امتحانش ضرری نداره ...