سفر نامه ی امروز ... ...
امروز خیلی جات خالی بود ...
این بار واقعا نبودنت رو احساس کردم ...
خیلی جاها سر زدم ... همون جاهایی که یه زمانی خودت هم من و همراهی میکردی ...
پیاده رو ها ، کوچه ها و گاه خیابانها ... جای پاهامون انگار حک شده بود روی زمین خدا ...
صدای قدم ها ... رد پاهای نقاشی شده روی سنگفرش کوچه ... زمزمه های صمیمی ... دستان زنجیر شده ی من و تو ...
... ! ! ! صدامو میشنوی ... ؟؟؟ دارم باهات از خاطره ها میگم ...
یادها ... خاطره ها ... حرفها ... خنده ها ... گریه ها ...
" اون روز سرد زمستون ... کوچه ی خاطره های من و تو ... روبروی عبادتگاه خدا "
" یه فنجون نسکافه با شیر داغ تر از داغ ... زیر سقف شیشه ای"
" بزرگراه ... ازدحام ... فکر من ... فکر تو ... صدای تک نوازیه سه تار "
" دیروز ... کوچه ... درخت ... باغچه ... عبور عابر از کنار حرفهای من و تو ... مکث کلمه ... صدای زیبای آکاردئون مرد نابینا "
... ! ! ! صدامو میشنوی ... ؟؟؟
خاطره هایی رویایی که شاید اگه می خواستی همه به واقعیت مبدل میشد ...
این همه خاطره ی ثبت نشده ی ذهنم رو چه کنم ؟؟؟؟
... ! ! ! تو بگو ...
" پرواز اسب در آسمان ذهن من و تو ... حضور کنار گذر آرام دریاچه ... پرسه در جنگل ... شب ساحل ... "
فکر می کردم همراهمی ... ولی فهمیدم که نبودی ...
خودم هیچ ... از آسیب تو می ترسم ...
دیگه چاره ای نیست جز با یادها زندگی کردن ... با حس تو زندگی کردن ... با اسم تو زندگی کردن ... این یادها همراهم اند تا آخر عمر ...عمری که نمیدونم آخرش کجاست ...