ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ 

ساعت ٢١ و ٢ دقیقه و ١٣ ثانیه

این ساعت برات آشناس ؟؟؟

واسه ء من که آشناس مثله همه ء زمانهای دیگه

اما تا دیروز زیاد بهش اهمیت نمیدادم

توام همینطور ... تا دیروز خیلی بی تفاوت از کنارش می گذشتی و میرفتی سراغ کارهات ...

اما امشب این زمان با بقیه ء زمانهای دیگه فرق داره ... امشب بهش اهمیت میدی ... امشب نسبت بهش بی تفاوت نیستی ... امشب وقتی این زمان میخواد بیاد همه ء کارهاتو تعطیل میکنی و منتظرش میمونی تا از راه برسه

ساعت ٢١ و ٢ دقیقه و ١٣ ثانیه ... زمان سکوت دعا زیر لب ... زمان انتظار... انتظار آمدن روزی نو

ثانیه ها میگذرند ...       تیک ... تیک ... تیک ... تیک ...

صدای عقربه ء ساعت فضای خونه رو پر کرده ...

طنین زیبای " یا مقلب القلوب و الابصار " به گوش میرسه

زمان ، زمانه تحویله

زمان ، زمانه نو شدنه زمینه

زمان ، زمانه شروع دوباره ء زندگیه

زمان ، زمان شکوفا شدن غنچهء گل توو گلدون دل همه ء ما آدماست

زمان ، زمان نو نوار شدنه ....

ساعت ٢١ و ٢ دقیقه و ١٣ ثانیه

همه دور هم ...

کنار سفره ء پر برکت هفت سین

سفره ای که وقتی نگاش میکنی مجذوبش میشی

سفره ای که همه ء خوبیها درونش جمع شده اند

قرآن ... کتاب مقدس ... نماد دانایی

آینه ... نماد روشنایی

آب ... نماد پاکی

شمع ... نماینده ء آتش و نماد روشنی

گل ... نماد دوستی

نان و پنیر و سبزی ، نقل و آجیل و شیرینی ... نماد داده های اهورایی

ماهی ... نماد حیات و زندگی

سمنو ... نماد خیر و خوشی

سنجد ... نماد عشق و دلباختگی

سماق ... نماد شادی در زندگی

سیر ... نماد حفاظت از شر وبدی

سرکه ... نماد نشاط و شادی

سیب ... نماد باروری

سکه ... نماد دارایی

ساعت ٢١ و ٢ دقیقه و ١٣ ثانیه... یکی دیگه از اون زمانهای بیاد موندنی توو زندگیه همه ء ما ایرانیهاست ...

 

آغاز سال ١٣٨٩ خورشیدی

آغاز سال ٧٠٣٢ میترایی - آریایی

آغاز سال ٣٧۴٨ زرتشتی

آغاز سال نو باستانی

 

سال جدید داستان تازه ای رو به دنبال داره ...

من برای تو دوست عزیزم بهترین و شادترین داستان رو آرزو می کنم ...

سال نو بر تو مبارک .... / .


 
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ 

یادش بخیر ...

کوچیکتر که بودم ... وقتی به روزای آخر سال نزدیک می شدیم چه هیجانی داشتم ... توو شادی غرق بودم

توو خیابونا که راه میرفتم بوی سبزه ، بوی گلای تازه کاشته شده ، بوی چمن خیس خورده ، بوی تازگی ، بوی نو شدن .... مشامم و نوازش میکرد ... بهم انرژی میداد ...

از کنار مغازه ها که رد میشدم ... وقتی جنب و جوش ماهی های قرمز تووی تنگ بلور رو میدیدم نا خودآگاه این جنب و جوش منم به خودش میگرفت ...

وقتی صدای مردی رو میشنیدم که با صوت دلنشینش داد میزد : " سمنو آی سمنو ... مال پای هفت سین سمنو ... " بی اختیار خنده ام میگرفت ...

وقتی سر چهارراه چشمم به پسر جوون سیاه چرده می افتاد که با حرکات موزون و زیبای خودش دل همه رو شاد میکرد و خبر از اومدن بهار میداد ، انگار با دیدن اون همه ء غصه هام آب و به دریای بیکران دلم روونه میشدند ...

چه روزایی بود اون روزا ...

کاش خاطرات کودکیم که هنوزم توو ذهنم جا خوش کرده و هیچ وقت ازش بیرون نمیره ادامه داشته باشه ....

از اینا که بگذریم ... امروز روز هیجان و اضطرابه ... شب چهارشنبه آخر سال ...

شب چهارشنبه سوری یا بهتر بگم " چهارشنبه سوزززززی "

شبی که سالهاس سنت خودش و از دست داده و ما رو یاد روزای جنگ میندازه ...

دلم برای شادیهاش تنگ شده

دلم برای پیدا کردن بوته های خشکیده تنگ شده

دلم برای پرواز از روی آتیش سوزانش تنگ شده

آخ که چقدر دلم برای شعر " زردی من از تو ... سرخی تو از من ... " تنگ شده

حیف ... حیف که دیگه هیچکدومشون نیستن ... حیف ...


 
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ 

باز هم حالم جور دیگری است ... اما نه مثل همیشه ... این بار جور دیگر ... خودت می دانی منظورم کدام حال است

تکه تکه شده ام ... مانند پازل هزار تکه ای که هر کدام اش به این طرف و آن طرف پخش شده اند

بریده ام ... دیگر توان رفتن ندارم

قدم هایم کوتاه شده

صدایم در من پاره شده

نگاهم در من محو شده

دستانم در من بند شده

نفسم در من حبس شده

شده ام مانند گلی خشکیده میان برگ های دفتر خاطرات

شده ام مانند غنچه ای میان دستان مشت شده ء روزگار

اسمم تنهاترین تنهاست ... از همین حوالی آمده ام

سرزمین تنهایی ... سرزمینی که سالهاست محفل تنهایی ام شده

گوش کن ... نگاهت را لحظه ای روی صورتم محو کن

صدایی که از من میشنوی خفگی است ... چه زیباست این صدا ...

سکوت از ذهنم پاک نمی شود ... از داستان بلند بالای سکوت برایم گفته اند و من مدت هاست به آن تن داده ام

حال تو چرا جور دیگر است ؟

تو که دم از احساس خلاص شده ء خود میزنی چرا اینگونه ای ؟

آری ... همان احساس خلاص شده را درک کردم ... اما هیچ

آری ... همان دستان لرزان را گرفتم ... باز هم هیچ

آری ... به تماشای همان خواب پاره پاره نشستم و باز هم هیچ

همان احساس خلاص شده برایم زیبا بود

همان دستان لرزان برایم زیبا بود

همان خواب پاره پاره شده برایم زیبا بود

از همه مهمتر .... فریادت را شنیدم ... فریادی که خود نیز هیچگاه نشنیدی

همه اش به باد فراموشی سپرده شد و رفت

دیگر به کدام داشته ام دل خوش کنم ؟ کدام ؟ اصلا دلی مانده ؟ این دل کجاست ؟

 

حال از قلب شکسته ام برایت بگویم که خود حکایتها دارد ...

قلبی که پشت میله های قفسه ء سینه ام زندانیست ... قلبی که با هر اتفاق در پوست خود نمی گنجد

قلبی که دلگیر است از بازی روزگار

قلبی که تکه های خرد شده ء آن سرتاسر وجودم را فرا گرفته

آری ... این قلب همه ء وجودم را جریحه دار کرده

چیزی از من باقی نگذاشته

قلبی که مانند گلدان بلوری شکسته شده ، تکه هایش روی زمین وجودم پراکنده است ...

در درونم به دنبال ذرات ریز این تکه ها میگردم

اما هیچ نمی یابم ...کجا ممکن است پیدایشان کنم ؟ کجااااااااااااا ؟؟؟؟


 
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ 

امروز برای اولین بار تو عمرم فریاد زدم ... فریادی که گوش آسمون و کر کرد

فریادی از اعماق حنجره

التماسی برای آغاز نفس ...

تقلا برای کندن تکه سیبی از درخت جان ...


 
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ 

آب دستته بزار زمین ...

یه کاسه بردار ... بیا اینجا

اشکامو از رو زمین جمع کن ...

معطل نکن ... دیر بجنبی دنیا رو آب میبره


 
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ 

دیشب دلم شکست ... باز از همان جای قبل

" این دل منم شده مثه چینی بند زده ... دیگه مثه روز اول نمیشه "

این روزا حالم جور دیگه است  ...

صدایم گرفته

خلق نفسهایم تنگ شده اند

شب در چشمانم زل زده  و  یک لحظه چشم از من بر نمیداره

حرفهایم ناگفته مانده اند

شده ام سمبل غم

هیچ شور و هیجانی نیست که مرا همراهی کند

به هر طرف که نگاه میکنم تو را میبینم ... تویی که نیستی اما شب و روز با منی

اجازه گفتن حرفهایم را ندارم ... ورود به قلب تو ممنوع شده

پرام از سکوت و خلوت

می خواهم دل به دریا بزنم اما انگار دل دریا با دل من غریبه است

... ! دستانم را بگیر دستانت را هیچگاه رها نخواهم کرد

احساست را درک کرده ام احساسم را درک کن 

با تو همراهم همراهم باش ... مرهم زخمم باش

تا ابد ... !!!


 
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ 

سلام چطوری ؟

منم خوبم ... خیلی خوب

امروز شدم کمپوت اعتماد به نفس .... بعد از چند سال امروز بالاخره نشستم پشت فرمون

راستش ، بعد از اون تصادف لعنتی پنج سال پیش چشمم ترسیده بود ... از هر چی خودروی سواری بود بیزار بودم ....

امروز یهو به کله ام زد ... سوئیچ ماشین و برداشتم و یه دورکی توو شهرک زدم

جات خالی ... اولش باید قیافمو می دیدی ... شده بودم آخر خنده

همه ء وجودم به لرزه افتاده بود ...

نشستم توو ماشین ... از ترسم اول کمربندمو بستم ....

بالاخره با سه چهارتا استارت زدن ماشین روشن شد ...

جای کلاچ و ترمز یادم رفته بود ... باورت مبشه ؟ بعد از یکی دو دقیقه تمرکز یادم اومد ...

راه افتادم ... از پارکینگ اومدم بیرون

خیلی جالب بود واسم ... امروز بر عکس روزای دیگه تووی کوچه کیپ تا کیپ ماشین پارک شده بود ... مثه اینکه همه خبر داشتن من میخوام بیام .... ( بگذریم )

راه افتادم ... اولش می ترسیدم ولی پیش خودم گفتم " هیچی نمیشه ... فوقه فوقش تصادف می کنم دیگه ... "

جو گیر شدم ... پامو گذاشتم رو گاز و دبدو که رفتیم ...

یه لحظه خودمو با شوماخر اشتباه گرفتم ... ولی بعدش دوباره شدم همون زویای همیشگی

خلاصه ..... سرتو درد نیارم

روز خوبی بود ... جات خالی ...

واسم دعا کن .../ .


آغاز تنفس ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ 

" قدم نو رسیده مبارک "

چند ساله که این روز بهترین روز زندگیمه

" وای چقدر بزرگ شدی ... "

انگار همین دیروز بود ...

دوشنبه ... صبح زود ... ساعت 5 ... موقع اذان

( چقدرم سحرخیز ... )

صدای گریه ء نوزاد تازه متولد شده فضای بیمارستان و پر کرد .

آره ... اون نوزاد دو کیلو و نهصد گرمی تازه متولد شده " من " بودم .

روز قشنگی بود .

اون روز همه داشتن به گریه هام می خندیدن

همه دورم جمع شده بودن و با تعجب نگام می کردن

هر کی یه چیزی می گفت

یکی می گفت : " شبیه مامانشه "

یکی دیگه می گفت : " نه ... چشم و ابروش عین باباشه "

خلاصه ...

امروز بیست و هشت سال از اون روز می گذره .

مثله برق و باد گذشت .

 

چه لطیفه حس آغازی دوباره

چه قشنگه روز آغاز تنفس

 

امروز روز تولدمه ... امروزازخدا قشنگترین دسته گل دنیا روهدیه گرفتم .

دسته گلی که انگار داشت باهام حرف میزد .

می گفت : " تولد تو ، مرگ کوچیکیه که داره روز به روز بزرگ و بزرگتر میشه ... " .

محو تماشای دسته گل شده بودم ...

حرفش واسم جالب بود ...

توو فکر بودم که یه جرقه ای وسط سرم احساس کردم ... به خودم اومدم ...

گفتم : " هی ... دختر ... توو این بیست و هشت سال چی کار کردی ؟ ...

روزا داره می گذره و تو هنوز نشستی ... پاشو

دیر بجنبی اون مرگ کوچیک ، که دسته گل ازش حرف زد ، بزرگتر میشه و تو کاری از دستت ساخته نیست ...

عجله کن ... وقت نداری ... " .

واسم دعا کن ___

 

 


صدا ...
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ 

دارم صدات می کنم ... میشنوی ؟

خوب گوش کن ...

آره ... این صدای منه تنهاس

خیلی وقته که دارم صدات می کنم

پس حواست کجاس ؟

نه ... حواست سر جاشه ... از جاش تکون نخورده

این صدای تک نوازیه سه تاره که نمیزاره صدای منو بشنوی

... شایدم

شایدم صدای ویولن اون پسرک خسته از پرسه های شبونه اس ...

شایدم ...

نمی دونم ... هر چی فکر می کنم چیزی به این ذهن درب و داغونم نمی رسه

 

محو کدوم صدا شدی ؟؟؟


تو ...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ 

روزا گذشت ...

من هنوز عاشقتم ... به یادتم ... توو فکرتم

خبر داری ؟؟؟

هنوزم هر شب میای توو خوابم ... اینو دیگه خبر داری .

عشقت از سرم نمی ره  ...

دوست دارم یه عالمه ... / .


مادر بزرگ ...
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ 

چارقد مادر بزرگ بوی عشق میداد

بوی مهربونی ، بوی نوازش ...

پسرک بغلش کرد و آروم آورد جلوی صورتش و با تموم قدرت بوش کرد ...

انگشتر فیروزه اش رو گذاشت تووی قاب خاتم کنار جا نمازش روی طاقچه تا هر روز صبح

نگاش کنه ... آخه یه جورایی بهش انرژی میداد

چه روزایی ، چه شبایی با لالایی مادر بزرگ خوابش میبرد ..... حتما یادشه ...

شبای یلدا رو بگو ... دور کرسی ... قصه هاش ... هنوز صدای دلنشین مادر یزرگ توو

گوششه ...

پسرک عاشق مادربزرگ بود ... همه زندگیش بود

الان مادربزرگ پیش خداس .... خوش به سعادتش ....

هروز و هر شب با جانماز مادر بزرگ نماز می خوونه ... حالا دیگه جانمازش شده مونس 

و همدم پسرک ...