ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ 

ن نامه ای به دوستِ غایب .......... !

روزهای با تو بودن به خیلی وقتها پیش برمیگردد ... زمانی که با تو بودن برایم یک رویا بود و خیال ... خیالی که زود بیخیالش شدم و ..... طاقتم تمام شد . رویاهایم لبریز شد و دیگر جایی در دلم نداشت .... و آخر شد حقیقتی شیرین و دلنشین .... حقیقت با تو بودن !

روزها خوب بود ... شکرگذار روزهایی بودم که برای بدست آوردنش ، حتا لحظه ای با تو ، دلم را میان آنهمه شلوغی و تشویش ذهن ، وسط گذاشته بودم و میدانستم که بی شک تو ماندگاری ..... !

چشمانم را روی قسمت و تقدیر بسته بودم و به ماندن ِ تو اصرار داشتم و هر لحظه در فکرم بودن در کنارت آنهم تا ابد را مرور میگردم ... !

روزهای خوب دیگر خوب نبودند .... به سمتی میرفتم که گاهی دلهره ام میگرفت و گاهی هم بیقراری .... !

.....

روزهای خوب دوباره برگشتند و اما با یک معجزه .... ! معجزه ای که حتا زمانی نیست که در فکرش نباشم .......

اینبار با تو بودن از دور را کنار گذاشتم و با تو بودن از نزدیک را تجربه کردم ..... آرزویم بوییدن تنی بود که میخواستم .... و گرفتن دستانی که در خیال خامَم میدانستم که تا ابد همراهم خواهند بود ......

روزهای خوب دوباره دیگر خوب نبودند .... ! تو رفتی ... به دیار جدیدی که برای خود ساختی ........ رفتی !

روزهای خوب بدتر و بدتر میشدند .... ! یادت هست که بیخیال ِ خیالم شده بودم ؟؟؟

آری ! دلم هوایش را کرد ... خیالی که در نبودَت سنگ صبورم بود و تنهایم نمی گذاشت ......

این روزها باز هم دیگر خوب نیستند ...... همان بدتر ِ همیشگی !

( چقدر خوب در بد و بد در خوب شد .......... دارم این روزها را بالا می آورم !!!! )

بگذار ذرّه ای از خودم برایت بگویم ....

من ، منی که به گمان تو کوچکی بیش نبودم ... اکنون فکرهایم انقدر قد کشیده اند مانند درخت که گاهی از پیچ و تاب ریشه هایش درون مغزم گوشهایم سوت میکشد ........... !

من ،  خیلی بیشتر از آنچیزی که میبینی التماس نگاههایت را میکنم ... دورادور به چشمانت زل میزنم و مدام التماس میکنم ، همین من ، اکنون دلی که برایت وسط گذاشته بودم را خودم با مشت ام مچاله کردم و باز هم انتظارت را میکشم ...

از التماس گفتم ..... آری ! آلوده ی التماس به توام . !!! هر شب و هر روز با لبانم ، شاید با زمزمه های یواشکی ، به خودم گوشزد میکنم تا مبادا از یادم بروند ..... در گوشه ای کز میکنم تا آلودگیش که تمام تنم را گرفته ، کمتر حس شود ....

( من درد میکشم ، تو باز چشمهایت را ببند ! )

ای دوستِ غایب من ،

برایت از خدا یک چیز را میخواهم و دیگر هیچ ! میدانم فقط خداست که حرفم را به زمین نمی اندازد ..... پس میگویم تا اجابت کند !

از خدا میخواهم تا آلوده ی التماس ، آنهم التماسی که من آلوده اش شدم ، نشی ! تا دردش را حتا فقط لحظه ای هم حس نکنی ....... که من میدانم چیست ! و میدانم عشق چیست و عاشق کیست ......... از خدا میخواهم تا اگر روزی عاشق بودی و التماس کردی ، دردش را هم به جان بخری ..... و صبور باشی ! مانند من ......... /.


 
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ 

چــ چه غباری روی ِ تک تک حروف این کلمات نشسته !!!

...

وای بر من ... !/.


 
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ 

کــ کسی هست کمی آنطرف تر از دیارم ، دور اما نزدیک ، نزدیکتر از نفس یا شاید ، آری ! خود ِ نفس ...

می بینمش ،

می بویمش ،

...

حال که می جویمش ، 

دری باز نمیشود تا آرام گیرم در آغوشش ... /.


 
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ 

میم مثل می آیم ماهها ، روزها ، ساعتها و لحظه ها را به عقب میکشم ...

از آخرین ملاقاتم با حرفهایم میدانم که زمانیست گذشته ،

عجیب است ،

حرفهای ننوشته را تا به این لحظه که روی هم میچینم و میشمارم تازه میفهمم که : نه ! بانوی ِ قصه ی ما حالا اینهمه حروف را چگونه خلاصه کند در دفتر سفید مجازی اش ؟!!!

از کجا شروع کند این بانو تا کمی آرام شود آشوبهای دل اش ... ؟؟؟

جبرانش سخت است ، اما شدنیست ...

و حال که می آیم و می مانم ، نم نمک آغاز میکنم و میخوانم : سلام .../.

***********************************************************

پ.ن : درود بر شما دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی خودم ...

میدونم غیبت طولانی داشتم ... از همتون به خاطر نظرات زیباتون ممنونم و از همه مهمتر ممنون که در نبودم اینجا رو فراموش نکردین ...

بهتون حتما ِ حتما سر میزنم ... دوستدار شما : ز و یـــا


 
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ 

مـــ مهربانم ...!!!

که در دور دستهای ِ جایی که منم ، زیبا آرمیده ای !!!

حال ، هستی جایی در همین حوالی ِ قلبم !!! در آغوشم !

آغوشی که حلقه کرده ام برایت تمام ِ گرمای وجودی را ... !!!

وجودی که لحظه هایش پُر است از حروف اسم تو ...

همین وجودی که

سرشار از من است و

خواهد بود با افتخار فریادش میزنم ...!

فریادش میزنم و میگویم با افتخار : " آغوشم از آن ِ توست ...!!!/.


 
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ 

سین مثل سی سی پله از پله های زندگی را گذراندم ...

تا انتها چند پله مانده ، نمی دانم !!!/ .


 
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ 

مــ می آزارد مرا

دمای ِ حال و هوای وجودم ،

که کمی تا قسمتی ، سرمایش حتی از پایینترین خط دماسنج هم اُفت کرده ... !

و من میترسم ازین سرمای وجودی ، که شیشه ی دلم ترک بخورد ! / .


 
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ 

س سلام به همه ی دوستان اعم از دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی ،

همیشه اینو بدونین ، شما خوب باشین منم خوبم ...! اینو شک نکنین .

پست ِ این دفعه کمی ( البته چه عرض کنم ) "خیلی خیلی" متفاوت تر از پست های قبلیه ...

حالا چرا !

...

خوشبختانه فردا تولد وبلاگه و می خوام شما رو برای سال دوم سهیم کنم توو این شادی ِ زود گذر ... !

می خوام از تک تکتون ، بابت کمکها و راهنماییها ، بابت زدن حرفهای زیبا و شاد ، هرزگاهی غمگین ، بابت خووندن مطالب من که هرچند بیشترشون احساساتی ِ مایل به غمگین بود ، تشکر کنم و از همین جا دست همتون رو ببوسم که انقدر صمیمانه و مهربانانه ، آمدید و نظراتتون رو اعلام کردید ... 

واقعا ازتون ممنون و سپاسگذارم ...

امیدوارم تا به الان جبران اینهمه خوبی و محبت شما رو کرده باشم ...

به امید دیدار همتون در فرداهای نزدیک / . 

شاد باشید .

 

                                                                  " دوستدار شما : ز و یـــا "


 
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ 

دال مثل دل دیوانه دلت بدجور گرفته ازین روزگار

نشد حتی یه بار ،

که خوش باشد

پایان شب انتظار ... / .

*************************************************************

پ.ن : نویسنده : اینبار من نیستم .


 
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ 

ح حس عاشقانه آمدن ، عاشقانه ماندن و عاشقانه مُردن ... !!!

در این گردش روزگار ، ما را چه به آمدن ؟!

آمدنش سخت است ... چه برسد به ماندن و مُردن ...!!!

وای که دلهره ی " چه میشود " درون بند بند وجودمان لانه کرده ...

...

..

.

اخبار تازه را که نگو ...

تیتر روزنامه های شهر ، دلهره روی دلهره گذاشته و تمام وجود نیمه خسته مان را این بار ، ویران تر از قبل ، آشفته تر از گذشته و مضطرب تر از فردا ، کرده ... !!!

...

اما نه !

تیتر روزنامه های شهر به کنار ...

تب ِ دلهره های " چه میشود " را شاید بتوان با زلال آب ، با سرمای همان وجود نیمه خسته ،  پایین آورد و به آرامش رسید ... !

عاشقانه آمدن سخت است ... ماندنش و مُردنش به مراتب سخت تر ... !!!

در این گردش روزگار ،

با اینهمه چرخیدن و افتادن مان ، دیگر ایستادن مُجاز نیست ... !!!

می آییم و می مانیم و میمیریم ...

با همان حس ...

عاشقانه می آییم و می مانیم و میمیریم ...!!!!!/.


← صفحه بعد