ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ 

مـــ مهربانم ...!!!

که در دور دستهای ِ جایی که منم ، زیبا آرمیده ای !!!

حال ، هستی جایی در همین حوالی ِ قلبم !!! در آغوشم !

آغوشی که حلقه کرده ام برایت تمام ِ گرمای وجودی را ... !!!

وجودی که لحظه هایش پُر است از حروف اسم تو ...

همین وجودی که

سرشار از من است و

خواهد بود با افتخار فریادش میزنم ...!

فریادش میزنم و میگویم با افتخار : " آغوشم از آن ِ توست ...!!!/.


 
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ 

سین مثل سی سی پله از پله های زندگی را گذراندم ...

تا انتها چند پله مانده ، نمی دانم !!!/ .


 
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ 

مــ می آزارد مرا

دمای ِ حال و هوای وجودم ،

که کمی تا قسمتی ، سرمایش حتی از پایینترین خط دماسنج هم اُفت کرده ... !

و من میترسم ازین سرمای وجودی ، که شیشه ی دلم ترک بخورد ! / .


 
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ 

س سلام به همه ی دوستان اعم از دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی ،

همیشه اینو بدونین ، شما خوب باشین منم خوبم ...! اینو شک نکنین .

پست ِ این دفعه کمی ( البته چه عرض کنم ) "خیلی خیلی" متفاوت تر از پست های قبلیه ...

حالا چرا !

...

خوشبختانه فردا تولد وبلاگه و می خوام شما رو برای سال دوم سهیم کنم توو این شادی ِ زود گذر ... !

می خوام از تک تکتون ، بابت کمکها و راهنماییها ، بابت زدن حرفهای زیبا و شاد ، هرزگاهی غمگین ، بابت خووندن مطالب من که هرچند بیشترشون احساساتی ِ مایل به غمگین بود ، تشکر کنم و از همین جا دست همتون رو ببوسم که انقدر صمیمانه و مهربانانه ، آمدید و نظراتتون رو اعلام کردید ... 

واقعا ازتون ممنون و سپاسگذارم ...

امیدوارم تا به الان جبران اینهمه خوبی و محبت شما رو کرده باشم ...

به امید دیدار همتون در فرداهای نزدیک / . 

شاد باشید .

 

                                                                  " دوستدار شما : ز و یـــا "


 
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ 

دال مثل دل دیوانه دلت بدجور گرفته ازین روزگار

نشد حتی یه بار ،

که خوش باشد

پایان شب انتظار ... / .

*************************************************************

پ.ن : نویسنده : اینبار من نیستم .


 
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ 

ح حس عاشقانه آمدن ، عاشقانه ماندن و عاشقانه مُردن ... !!!

در این گردش روزگار ، ما را چه به آمدن ؟!

آمدنش سخت است ... چه برسد به ماندن و مُردن ...!!!

وای که دلهره ی " چه میشود " درون بند بند وجودمان لانه کرده ...

...

..

.

اخبار تازه را که نگو ...

تیتر روزنامه های شهر ، دلهره روی دلهره گذاشته و تمام وجود نیمه خسته مان را این بار ، ویران تر از قبل ، آشفته تر از گذشته و مضطرب تر از فردا ، کرده ... !!!

...

اما نه !

تیتر روزنامه های شهر به کنار ...

تب ِ دلهره های " چه میشود " را شاید بتوان با زلال آب ، با سرمای همان وجود نیمه خسته ،  پایین آورد و به آرامش رسید ... !

عاشقانه آمدن سخت است ... ماندنش و مُردنش به مراتب سخت تر ... !!!

در این گردش روزگار ،

با اینهمه چرخیدن و افتادن مان ، دیگر ایستادن مُجاز نیست ... !!!

می آییم و می مانیم و میمیریم ...

با همان حس ...

عاشقانه می آییم و می مانیم و میمیریم ...!!!!!/.


 
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ 

ن نه راه پس مانده برایم ... نه راه پیش !!!

از طرفی به خون ِ تنهایی آلوده ام و

از طرفی دیگر تبرئه ی حُکم فرداهای با توام ... !!!

ای قاضی زندگی من ،

نه چوبه ی دار را نصیب ام کن

نه مرا تبرئه ی راه عشق کن ... !!!

در همان زندان عدم ، بلاتکلیف بمانم ، راضی ام / ...........................

*********************************************************

پ.ن : سلام ، ببخشید اگه نامفهومه !!!/.


 
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ 

الف این زمستان با تمام زمستانهایی که داشتم و گذشت ، همخونی ندارد ...

می خواهم داشته باشد ! حیف که ندارد ... !

سرمایش را نمیشود به دوش کشید ...

وای بر من ... من که خود دختر زمستانم این حرف را میگویم ...!!! وای به حال ِ دگران..... !!!!!

...

شبی پاهایم را در آغوش میکشم تا کمی خنثی شود سرمایی که مایه ی عذابم شده ...!!!

و روزی سر به زانو میگذارم با چشمانی بسته ، تا نبینم اشکهایی که این زمستان را برایم تلخ کرده !

...

وای بر من ... منی که خود ، چشمانم را در روزهای زمستان گشوده ام ...

لحظه شماری میکنم برای خوابیدن این سوز ِ سرما !!!

برای خوابیدن فصل ِ من ،

خوابیدن اضطرابها ... و رویش آرامشها /.


 
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ 

ی یلدا هم رفت ...

رفت و من هنوز در خلوت خود ، ستاره های بخت ام را مرور میکنم ...

مرور میکنم تا مبادا ستاره ای ، 

از کهکشان راه ِ پر پیچ و خم ، منحرف شود و در آن دور دست ها ،

دور دست هایی که نشانی اش را نمیدانم ،

بی هوا ، بی نور و بی کس ،

بمیرد ... / .


 
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ 

چــ چه یلداییست این یلدای امسال ...!!!

در خلوت خویش ،

چشم به آسمان میدوزم و تا روشنی صبح ، ستاره ها را دوره میکنم ...!

و ...

صبح ،

با چشمانی پُر نور ، دوره میکنم این حرف را ،

در خواب خویش ،

که ...

چه یلدایی بود این یلدای امسال ...!!!


← صفحه بعد